موسی و سامرى
گفتگوى موسی با سامرى
این مطلب بسیار جالبی است که برای گروهی از جامعه جای تامل بسیار دارد...بعد از پایان گفتگو با برادرش هارون و تبرئه او، به محاکمه سامرى پرداخت و" گفت: «قال فما خطبک یاسمرى* قال بصرت بما لم یبصروا به فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها و کذالک سولت لى نفسى» وقتى به صورت سرزنش و بازخواست از وى پرسید: این چه کارى بود که تو انجام دادى و چه چیز انگیزه تو بود اى سامرى"؟! او در پاسخ" گفت: من از مطالبى آگاه شدم که آنها ندیدند و آگاه نشدند"." من چیزى از آثار رسول و فرستاده خدا را گرفتم، و سپس آن را به دور افکندم و این چنین نفس من مطلب را در نظرم زینت داد"! .در اینکه: منظور سامرى از این سخن چه بوده؟ در میان مفسران دو تفسیر معروف است: نخست اینکه: مقصودش آن است که به هنگام آمدن لشکر فرعون به کنار دریاى نیل، من جبرئیل را بر مرکبى دیدم که براى تشویق آن لشکر به ورود در جاده هاى خشک شده دریا در پیشاپیش آنها حرکت مى کرد، قسمتى از خاک زیر پاى او یا مرکبش را بر گرفتم، و براى امروز ذخیره کردم، و آن را در درون گوساله طلایى افکندم و این سر و صدا از برکت آن است! طبق این تفسیر سامری می گوید: من راه تدلیس و حیله بازی را بهتر بلد بودم و به مراحلی آشنایی داشتم که مردم آشنایی نداشتند. تفسیر دیگر اینکه: من در آغاز به قسمتى از آثار این رسول پروردگار (موسى) مؤمن شدم، و سپس در آن تردید کردم و آن را بدور افکندم، و به سوى آئین بت پرستى گرایش نمودم، و این در نظر من جالبتر و زیباتر بود! من توجه به چیزی داشتم که بنی اسرائیل بدان متوجه نبودند و آن این که موقع نجات بنی اسرائیل از دریای احمر و غرق شدن فرعون و فرعونیان در آن دریا، جبرئیل دخالت داشت. سامری، جبرئیل را شناخت و خاک جای پای او و یا خاک جای پای اسبش را برداشت و آن را به آن صورت درآورد و مردم را به اضلال خویش گرفتار ساخت و این عمل را دشمن ترین دشمن او (نفسش) برای او آراست. طبق تفسیر اول،" رسول" به معنى" جبرئیل" است، در حالى که در تفسیر دوم" رسول" به معنى موسى است." اثر" در تفسیر اول به معنى" خاک زیر پا" است، و در تفسیر دوم به معنى" بخشى از تعلیمات است"،" نبذتها" در تفسیر اول به معنى افکندن خاک در درون گوساله است، و در تفسیر دوم به معنى رها کردن تعلیمات موسى (ع) است و بالآخره" بصرت بما لم یبصروا به" در تفسیر اول اشاره به مجاهده جبرئیل است که به صورت اسب سوارى آشکار شده بود (شاید بعضى دیگر هم او را دیدند، ولى نشناختند) ولى در تفسیر دوم اشاره به اطلاعات خاصى در باره آئین موسى (ع) است. به هر حال هر یک از این دو تفسیر، طرفدارانى دارد و داراى نقاط روشن و یا مبهم است، ولى روی هم رفته تفسیر دوم از جهاتى بهتر به نظر مى رسد، به خصوص اینکه در حدیثى در کتاب" احتجاج طبرسى" مى خوانیم هنگامى که امیر مؤمنان على (ع) بصره را فتح کرد، مردم اطراف او را گرفتند و در میان آنها" حسن بصرى" بود، و الواحى با خود آورده بود که هر سخنى را امیر مؤمنان على (ع) مى فرمود: فورا یادداشت مى کرد، امام با صداى بلند او را در میان جمعیت مخاطب قرار داد و فرمود: چه مى کنى؟! عرض کرد آثار و سخنان شما را مى نویسم تا براى آیندگان بازگو کنم، امیر مؤمنان فرمود:«اما ان لکل قوم سامریا و هذا سامرى هذه الامة! انه لا یقول لا مساس و لکنه یقول لا قتال» ترجمه: بدانید هر قوم و جمعیتى سامرى دارد، و این مرد (حسن بصرى) سامرى این امت است! تنها تفاوتش با سامرى زمان موسى (ع) این است که هر کس به سامرى نزدیک مى شد مى گفت لا مساس (هیچ کس با من تماس نگیرد) ولى این به مردم مى گوید لا قتال (یعنى نباید جنگ کرد حتى با منحرفان، اشاره به تبلیغاتى است که حسن بصرى بر ضد جنگ جمل داشت). از این حدیث چنین استفاده مى شود که سامرى نیز مرد منافقى بوده است که با استفاده از پاره اى مطالب حق بجانب، کوشش براى منحرف ساختن مردم داشته است و این معنى با تفسیر دوم مناسبتر مى باشد. علامه طباطبایی می فرماید: بیشتر مفسرین بر طبق روایات وارده در این داستان گفته اند: سامرى جبرئیل را در هنگامى که به موسى (ع) نازل مى شد، تا به او وحى برساند دید و یا دید که بر اسبى بهشتى سوار است و نازل شد تا فرعون و لشکریانش را براى غرق شدن به دریا راهنمایى کند، در آن موقع مشتى از خاک زیر پاى اسب او یا زیر پاى خود جبرئیل برداشته، با خود نگه داشت.و از خاصیت هاى این خاک این بوده که به هر چیز مى ریختند جان مى گرفت و زنده مى شد، سامرى خاک را هم چنان داشت، تا روزى که آن گوساله را ساخت و خاک را در آن ریخت و در دم جان گرفت و حرکت کرد و به صدا در آمد. پس مراد از اینکه فرمود: " بصرت بما لم یبصروا به- من چیزى دیدم که مردم ندیدند" دیدن جبرئیل است در هنگامى که یا پیاده و یا سواره نازل مى شد، خلاصه مفادش این است که من او را شناختم و مردم نشناختند و مراد از اینکه گفت:" فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها" این است که من مشتى از خاک زیر پاى جبرئیل و یا خاک زیر پاى اسب جبرئیل گرفتم، و مقصود از " رسول" جبرئیل است، و مراد از " نبذتها" این است که آن را بر طلاهایى که آب کرده و به صورت گوساله در آورده بودم ریختم، زنده شد و صداى گوساله در آورد.و بزرگترین اشکالى که به این روایات وارد مى شود این است که به طورى که در بحث روایتى خواهید دید مخالف با ظاهر کتاب است، براى اینکه کلام خداى تعالى تصریح دارد بر اینکه گوساله مذکور جسدى بوده که صداى گوساله داشته و کلمه جسد به معناى جثه اى است که روح نداشته باشد. و بر جسم جاندار و زنده اطلاق نمى شود. و از ابو مسلم نقل شده که در تفسیر آیه گفته است: در قرآن تصریحى به این معنا- که مفسرین گفته اند- نشده و در اینجا وجه دیگرى است، و آن این است که مراد از" رسول"، موسى (ع) و مراد از" اثر رسول"، سنت و رسم او باشد که بدان امر شده بود و بر آن روش عمل مى کرد، زیرا گاهى گفته مى شود:" فلان یقفو اثر فلان و تفیض اثره" یعنى فلانى امر فلان کس را امتثال و مرام او را پیروى مى کند. و بیان آن در آیه شریفه این مى شود که وقتى موسى روى به سامرى آورد، و شروع به ملامت و باز خواست کردن وى نمود در برابر عملى که کرد و مردم را گمراه نمود، سامرى گفت:" بصرت بما لم یبصروا به" یعنى من به دست آوردم که آنچه مردم بر آن شده اند حق نیست و من چیزى را که از دین تو گرفته بودم آن را طرح کردم و بدان تمسک ننمودم، و اگر به جاى تعبیر از لفظ موسى، به غایب تعبیر کرد، از باب سخن گفتن رعیت در برابر سلطان است که با اینکه در برابر او قرار دارد مى گوید:" فرمایش امیر در این باره چنین و چنان است" و اگر از ناحیه سامرى به موسى اطلاق رسول کرده براى این بوده که نوعى استهزاء را برساند، چون مردى کافر بوده و رسالت موسى را قبول نداشته، هم چنان که قرآن کریم از کفار حکایت کرده که به رسول خدا (ص) گفتند:" یا أیها الذی نزل علیه الذکر إنک لمجنون" ترجمه: اى کسى که ذکر بر او نازل شده! تو دیوانه اى (سوره حجر، آیه 6). و معلوم است که بنا بر این وجه، صداى گوساله تصنعى و ساختگى بوده، نه اینکه گوساله مزبور جان پیدا کرده باشد.و اشکال آن این است که اولا: سیاق آیه شهادت مى دهد بر اینکه ریختن متفرع بر گرفتن بوده و گرفتن هم متفرع بر دیدن بوده، خلاصه چون چیزى دیدم که دیگران ندیدند، قبضه اى از آن برداشتم، و چون برداشتم آن را ریختم و لازمه وجه مزبور این مى شود که ریختن متفرع بر دیدن و دیدن متفرع بر قبض بوده (یعنى چون دیدم آن را ریختم، و چون ریختم آن را گرفتم) و اگر کلام مذکور صحیح بود جا داشت بگوید:" بصرت بما لم یبصروا به فنبذت ما قبضته من اثر الرسول- چون به رازى بر خوردم که دیگران ندیده بودند آنچه را که از دین رسول گرفته بودم رها کردم" و یا بگوید:" قبضت قبضة من اثر الرسول فبصرت بما لم یبصروا به فنبذتها- اثرى از دین رسول گرفته بودم ولى چون چیزى دیدم که دیگران ندیده بودند آن را رها کردم". و ثانیا: لازمه توجیه آن این است که جمله" و کذلک سولت لی نفسی" اشاره باشد به علت ساختن گوساله، و جواب باشد از پرسش موسى که پرسید:" فما خطبک" و حاصل آن این باشد که اگر گوساله را ساخته تنها از این جهت بوده که نفسش او را تسویل کرد تا مردم را گمراه کند، پس مدلول صدر آیه این است که او موحد نبوده، و مدلول ذیلش این مى شود که او وثنى هم نبوده، نه موحد بوده و نه بت پرست، با اینکه کلام موسى (ع) به حکایت قرآن که مى فرماید:" و انظر إلى إلهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه- معبودت نگاه کن که او را مى پرستیدى که چگونه آتشش مى زنیم" دلالت دارد بر اینکه سامرى وثنى بوده. و ثالثا: تعبیر از موسى به رسول با اینکه با خود او حرف مى زد بعید است. ممکن است براى آیه معنایى دیگر تصور کرد- که دیگران هم احتمالش را داده اند- و آن اینکه: مقصود از (أوزارى از زینت قوم) زیورهایى از طلا که از قبطیان بوده باشد و موسى دستور داده بوده که آنها را جمع آورى نموده و با خود حمل کنند و چون طلاهاى مذکور مال موسى (ع) و یا منسوب به او بوده، لذا مراد از اثر رسول، همانها باشد پس سامرى در جمله" فقبضت قبضة من أثر الرسول" مى خواهد بگوید من در کار ریخته گرى و مجسمه سازى ماهرم مقدارى از اموال رسول را گرفته ریخته گرى کردم و اطلاعاتى دارم که مردم ندارند، پس وسوسه مرا گرفت که خوب است با طلاهاى رسول مجسمه اى بسازم، پس مشتى از اثر رسول را- که همان زیورهاى طلایى باشد- گرفتم و در آتش انداختم، و براى مردم گوساله اى در آوردم که صدا مى کرد، طورى ساختم که هر وقت هوا در جوف آن وارد مى شد و با فشار از دهانش بیرون مى آمد صداى گوساله در مى آورد. اختلاف مفسرین در مورد گوساله سامری و سخن اوچنان که ملاحظه مى شود، داستان در قرآن به طور اجمال و ایجاز نقل شده و حقیقت آن گوساله و چگونگى آن به طور کامل روشن نیست و معلوم نیست منظور از گفتار سامرى که گفت: چیزى را دیدم که آن ها ندیدند و مشتى ار اثر آن رسول را گرفتم و آن ها را افکندم چیست ؟بیشتر مفسران گفته اند: هنگامى که جبرئیل آمد و سوار بر مادیانى در جلوى لشکریان فرعون ظاهر گردید و وارد دریا شد سامرى دید که اسب جبرئیل قدم در هرجا مى گذارد، آثار حیات و زندگى در آن نقطه پدیدار مى شود، همین سبب شد که سامرى مشتى از خاک جاى پاى اسب یا جاى پاى خود جبرئیل را بردارد و آن را با خود نگاه دارد تا در جاى دیگر از آن استفاده کند. هنگامى که بازگشت موسى از کوه طور به تاءخیر افتاد و بنى اسرائیل به دستور هارون - یا به دستور خود سامرى جواهرات خود را که از فرعونیان به عاریت گرفته بودند در کوره آتش ریختند، سامرى نیز آن مشت خاک را در آتش ریخت و همان سبب شد که جواهرات مزبور به صورت گوساله اى درآید و زنده شود و صداى گوساله درآورد و سامرى هم به دنبال این کار آن ها را به گوساله پرستى واداشت و به ایشان گفت: آن خدایى که موسى شما را بدو دعوت مى کرد و آن همه آیات را بدو مى داد، همین گوساله است و این است خداى شما و خداى موسى که فراموش کرد آن را با خود ببرد و این جا گذاشت. اکنون بیایید تا او را پرستش کنیم. بدین ترتیب گفته اند: منظورش از این که گفت: من چیزى را دیدم که آن ها ندیدند یعنى من جاى پاى جبرئیل ى جاى پاى اسب او را دیدم که مردم آن را ندیدند و منظورش از این جمله نیز که گفت: پس مشتى از اثر آن رسول (و فرستاده) ر گرفتم و آن را افکندم همین بود که من مشتى از آن خاک را برداشتم و رد آتش انداختم و جواهرات آب شده در آتش زنده شد و به صورت گوساله زنده اى درآمد که صدا مى کرد. اشکال عمده اى که بر این تفسیر شده، این است که قرآن مى گوید پیکر گوساله اى را بیرون آورد که به جسد تعبیر شده است و روشن است که جسد به پیکرى اطلاق مى شود که روح و حیات در آن نیست، اما مطابق گفتار اینان، گوساله مزبور زنده و داراى گوشت و پوست و جان شد و خلاصه این تفسیر با ظاهر آیه مخالفت دارد. گذشته از این، سامرى در آن وقت که جبرئیل پیشاپیش لشکریان فرعون ظاهر شد، در زمره همراهان موسى بود که از آن دریاى پهناور خارج شده بود و فاصله زیادى با فرعونیان داشت و او در آن وقت جبرئیل را چگونه مشاهده کرد و توانست از جاى پاى او یا اسبش مشت خاکى بردارد و سپس آن عمل را انجام دهد.به همین دلیل برخى از مفسران چون ابومسلم اصفهانى و فخر رازى قسمت دوم را این گونه معنا کرده اند که سامرى به موسى گفت: من پیش از این، مقدارى از آیین تو را گرفته و پذیرفته بودم، ولى چون تو به کوه طور رفتى، دریافتم که آیین تو باطل است و همان آیین گوساله پرستى حق است، ازاین رو آیین تو را بیفکندم و به پیروى از خواهش دل این کار را کردم. طبق این معنا، گرچه بعضى از اشکالات برطرف مى شود، اما اشکالات دیگرى بر آن وارد است که از مجموع اشکالات تفسیر نخست کمتر نیست، زیرا گذشته از این که اشکال عمده اى که ذکر کردیم برطرف نمى شود، این معنایى که اینان کرده اند با قسمت سوم نیز سازگار نیست، چون از این جمله که موسى فرمود: و معبودت را که پیوسته به خدمتش کمر بسته بودى (و پرستش مى کردى) بنگر که ما آن را بسوزانیم و در دریا پراکنده اش سازیم (طه آیه 97) برمى آید که سامرى هیچ گاه به موسى ایمان نیاورد و پیوسته گوساله پرست بود، در حالى که لازمه تفسیرى که این ها کرده اند، آن است که وى به طور موقت ایمان آورده باشد و دیگر آن که از تعبیر موسى که طرف خطاب اوست به لفظ رسول بعید به نظر مى رسد و ممکن است بگویند: داستان از این قرار بوده که سامرى هنگامى که در مصر بود، گوساله مى پرستید و چون از قوم بنى اسرائیل بود یا از روى کهانت و علم ستاره شناسى مى دانست که بنى اسرائیل نجات مى بابند و قرعونیان غرق مى شوند، خود را در زمره اسرائیلیان درآورد و هنگام خروج بنى اسرائیل از مصر همراه آنان خارج شد و در راه یا پیش از خروج از مصر مجسمه گوساله اى را دید که شاید جواهر نشان هم بوده و دور از چشم اسرائیلیان آن را خریدارى کرده و با خود برداشت و چون آمدنه موسى از کوه طور به تاءخیر افتاد، تصمیم گرفت که نفاق خود را آشکار سازد و آن چه در ظاهر از موسى تعلیم گرفته بود، به یک سو افکند و بنى اسرائیل را نیز گمراه سازد. از این رو نزد ایشان آمد و اظهار کرد که موسى وعده کرد پس از گذشتن سى شب به نزد شما بازگردد و اکنون که وعده او تمام شد، دیگر نخواهد آمد. بیایید همگى خداى او را که فراموش کرده بود همراه ببرد پرستش کنیم و چون بنى اسرائیل را آماده این کار دید، جواهرات و طلاهایى را که همراه داشتند و شاید چنان که گفته اند از قبطیان به عاریت گرفته بودند، هنه را با نیرنگ از ایشان گرفت و به آن ها چنین وانمود کرد که آن ها را در آتش ریخته است، ولى در حقیقت براى خود برداشت و به جاى آن، همان مجسمه گوساله اى را که با خود آورده بود براى ایشان آورد و آن را طورى در زمین قرار داد که چون باد در درون آن مى رفت، صدایى از آن خارج مى شد و این عمل را یا از روى شغل زرگرى که داشت یاد گرفته بود، یا از روى سحر و کهانت. در نتیجه به پرستش آن کمر بستند و هر چه هارون خواست جلوى آن ها را بگیرد، تنوانست و یرانجام بیش ترشان فریت سامرى را خوردند. آن چه در بالا گفته شد، خلاصه یا مجموعه اى است از گفتار جمعى از علماى تفسیر و تاریخ نگارانى چون ابومسلم اصفهانى، فخر رازى، عبدالوهاب نجار و دیگران و اگر بتوانند آن را با آیات کریمه قرآنى منطبق سازند، تا اندازه اى از اشکال و ایراد خالى است. داستان کیفر سامرىحضرت موسی (علیه السلام) تصمیم داشت سامری را بکشد، اما جبرئیل به او وحی کرد که او را نکش؛ زیرا دارای سخاوت است! موسی به احترام این صفت سامری را نکشت؛ ولی او را مطرود خویش ساخت. پاسخ و عذر سامرى در برابر سؤال موسى (ع) به هیچ وجه قابل قبول نبود، لذا موسى فرمان محکومیت او را در این دادگاه صادر کرد و سه دستور در باره او و گوساله اش داد: «قال فاذهب فإن لک فی الحیوة أن تقول لا مساس و إن لک موعدا لن تخلفه وانظر إلی إلـهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا» نخست اینکه به او گفت:" باید از میان مردم دور شوى با کسى تماس نگیرى، و بهره تو در باقیمانده عمرت این است که هر کس به تو نزدیک مى شود خواهى گفت: با من تماس نگیر"! (قال فاذهب فإن لک فی الحیاة أن تقول لا مساس). و به این ترتیب با یک فرمان قاطع سامرى را از جامعه طرد کرد و او را به انزواى مطلق کشانید. اختلاف مفسرین در معنای این عبارتدر معناى این گفتار حضرت موسى چند قول است که خلاصه اش را در فرهنگ قصص قرآن بلاغى این گونه ذکر کرده است: گروهى از مفسران در تفسیر این بیان الهى گفته اند که موسى مامرى را از نزد خود براند و او را محکوم کرد که با هیچ کس تماى نگیرد، ازاین رو اگر با کسى تماس مى گرفت، تب مى کرد و بدنش ملتهب مى شد. ولى گروه دیگر از مفسران گفته اند: معناى لامساس، یک نوع محرومیت اجتماعى است که موسى آن را بر سامرى مقرر ساخت و او را از منافع اجتماعى، گفت و شنید، داد و ستد و رفت و آمد با ببنى اسرائیل ممنوع کرد. مقاتل که از قدماى مفسران است در این باره مى گوید: موسى سامرى و خانواده اش را فرمان داد تا از محله بنى اسرائیل بیرون روند، پس او به ناچار در بیابان ها متوارى شد.استاد ععبدالرحیم مصرى در کتاب معجم القرآن مى نویسد: قانون لامساس به قانون تابو معروف است و این قانون دسته اى از اشخاص یا حیوانات ى اشیاء دیگر را در هاله اى از قداست و جلال یا در صورتى از پلیدى و ناپاکى قرار مى دهد و در هر دو صورت تماس گرفتن یا نزدیک شدن با آن ها ممنوع است تا اگر شخص یا حیوان یا چیزى که حکم لامساس درباره اش صادر شده داراى قداست و جلال باشد، از بى احترامى مصون بماند و اگر از اشخاص و اشیاء شریر و پلید باشد، مردم از آلودگى و پلیدى اش محفوظ باشند. وقتى کسى به دلیل پلیدى و ناپاکى محکوم به حکم لامساس شو، جز با اداى کفاره بسیار سخت از آن تبرئه نخواهد شد و کفاره لامساس به نسبت گناه و حالات مختلف است، چنان که در بعضى موارد کفاره آن شکنجه هاى سخت وتبعید با قطع پاره اى از اعضاست و گاهى شخص براى تبرئه خود محکوم به خودکشى مى شود.قانون لامساس در عقیده ایرانیان قدیم نظام و آیین خاصى دارد و مموارد و امثال آن در کتب مذهبى ایشان بیان شده است. سامرى چون که به علت گمراه ساختن بنى اسرائیل گناه بزرگى مرتکب شده بود، به حکم لامساس محکوم و مقرر شد که هر کس با او تماس بگیرد نجس و پلید به شمار آید.در تفسیر على بن ابراهیم آمده است که فرزندان و اعقاب سامرى نیز محکوم به این قانون شدند و اکنون نیز در شام و مصر از اعقاب سامرى افرادى هستند که به لامساس معروف اند. نظیر این روایت از ابن عباس نیز نقل شده و در خبر است که موسى خواست سامرى را به جرم این عمل به قتل برساند، ولى خداى تعالى بدو وحى فرمود که او را نکش زیرا مرد سخاوت مندى است. علامه طباطبایی می فرماید: جمله" قال فاذهب" حکم به طرد او از میان اجتماع است، او را از اینکه با کسى تماس بگیرد و یا کسى با او تماس بگیرد ممنوع کرد و قدغن نمود از اینکه کسى به او منزل دهد و با او همکلام شود، و با او بنشیند و به طور کلى آنچه از مظاهر اجتماع انسانى است از وى قدغن نمود، و این خود یکى از سخت ترین انواع شکنجه ها است.و در جمله" فإن لک فی الحیاة أن تقول لا مساس" حاصل کلام این است که موسى چنین مقرر کرد که تا زنده است تنها و تک زندگى کند و این تعبیر کنایه است از حسرت دائمى و تنهایى و وحشت بى سر انجام. مجازات دوم سامرى این بود که موسى (ع) کیفر او را در قیامت به او گوشزد کرد و گفت" تو وعده گاهى در پیش دارى- وعده عذاب دردناک الهى- که هرگز از آن تخلف نخواهد شد". علامه طباطبایی می فرماید: در جمله" و إن لک موعدا لن تخلفه" ظاهرش این است که از هلاکت وى و سرآمدى که خداى تعالى برایش معین و حتمى نموده خبر مى دهد، البته احتمال هم دارد که این نیز نفرین باشد.بعضى گفته اند: مراد از آن عذاب آخرت است. سومین برنامه این بود که موسى به سامرى گفت: «و انظر إلى إلهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا» به این معبودت که پیوسته او را عبادت مى کردى نگاه کن و ببین ما آن را مى سوزانیم و سپس ذرات آن را به دریا مى پاشیم" (تا براى همیشه محو و نابود گردد). علامه طباطبایی می فرماید: در مجمع البیان مى گوید: وقتى گفته مى شود: فلانى گندم را نسف کرد، معنایش این است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهایش بپرد، (خلاصه همان کارى را که با غربال انجام مى دهند، و گندم را به طرف بالا پرتاب مى کنند تا کاه و سبوسش بپرد) .و معناى جمله" و انظر إلى إلهک الذی ظلت علیه عاکفا" این است که دائما براى آن اله خود عبادت مى کردى و ملازم آن بودى، و این جمله دلالت دارد بر اینکه سامرى گوساله را براى آن ساخت تا او را معبود خود بگیرد و عبادتش کند.و معناى اینکه فرمود" لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا" این است که سوگند که ما آن را مى سوزانیم و او را در دریا مى ریزیم.بعضى ها به این سخن که فرمود: آن را مى سوزانیم استدلال کرده اند بر اینکه گوساله مزبور حیوانى داراى گوشت و خون بوده، چون که اگر طلا بود سوزاندن آن معنا نداشت و این خود مؤید تفسیری است که گفتیم بیشتر مفسرین کرده اند که با ریختن آن خاک، گوساله مزبور حیوانى جاندار شده، و لیکن حق مطلب این است که این قدر دلالت دارد که طلاى خالص نبوده و اما اینکه خون و گوشت داشته باشد، نه. بعضى از مفسرین هم احتمال داده اند که جمله" لنحرقنه" از باب حرق الحدید باشد و حرق الحدید به این معنا است که آهن را با سوهان براده کنند و در آیه شریفه به این معنا است که ما گوساله را با سوهان براده مى کنیم و سپس براده آن را در دریا مى پاشیم. و این احتمال مناسب تر است. " إنما إلهکم الله الذی لا إله إلا هو وسع کل شی ء علما". ظاهر چنین مى نماید که این آیه تتمه کلام موسى (ع) در خطاب به سامرى و بنى اسرائیل باشد، و با این جمله از کلام خود، خداى را در الوهیت یکتا دانسته مى فهماند که هیچ چیز نه گوساله و نه چیزى دیگر شریک او نیست، و این طرز سخن در چنین سیاقى لطیف ترین استدلال است، چون (در کوتاهترین بیان) بر دو مساله استدلال کرده است، یکى بر اینکه معبودى جز خدا نیست، به این دلیل که چون او الله است، و دوم بر اینکه معبودى غیر خدا براى ایشان نیست، به این دلیل که جز او معبودى نیست چون الله است. بعضى از مفسرین گفته اند جمله" وسع کل شی ء علما" دلالت مى کند بر اینکه معدوم، نیز شى ء نامیده مى شود، چون معدوم هم معلوم خدا است. ولى این سخن مغالطه است، چون آیه بیش از این دلالت ندارد که هر چیزى که شى ء نامیده شود معلوم خدا است و مشمول علم او است، و اما اینکه هر چیزى که علم او شامل شود شى ء است، مطلبى است که هیچ ربطى به مدلول آیه و هیچ سودى براى مستدل ندارد. گناه عظیم و توبه بى سابقهروایت شده: سامری به بیماری مرموز و واگیردار «لامساس» گرفتار شد، هرکس با او تماس میگرفت به آن بیماری مبتلا شده و بدنش آن چنان میسوخت که گویی در میان آتش افتاده است. او سر به بیابانها نهاد و همچنان گرفتار بیماری و نفرت جامعه بود تا به هلاکت رسید. گرچه سامری، ضربه شدیدی بر وحدت و انسجام بنیاسرائیل وارد ساخت، ولی موسی ـ علیه السلام ـ به زودی به فریاد آنها رسید، و با مقاومت و شدت عمل و برنامههای انقلابی غائله سامری را به زبالهدان تاریخ سپرد، و فریبخوردگان را بازسازی نمود و برای چندمینبار، بنیاسرائیل را از انحراف و سقوط نجات داد، آنها از کرده خود پشیمان شده و توبه کردند، و به فرمان موسی ـ علیه السلام ـ مجسمه گوساله را خرد کرده و ریزههای آن را به رود نیل انداختند.آنها متوجه زشتى کار خود مى شوند و در صدد توبه بر مى آیند، موسى از طرف خداوند پیشنهاد یک توبه بى سابقه به آنها مى دهد.در آیه 54 سوره بقره می فرماید: «و إذ قال موسى لقومه یاقوم إنکم ظلمتم أنفسکم باتخاذکم العجل فتوبوا إلى بارئکم فاقتلوا أنفسکم ذالکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم إنه هو التواب الرحیم» ترجمه: و آن گاه که موسى به قوم خود گفت: اى قوم من! شما با گوساله پرستى به خود ستم کردید، اینک به سوى آفریدگار خود بازگردید و [توبه نمایید و خطاکاران] خود را [به کیفر ارتداد] بکشید که این کار نزد آفریدگارتان براى شما بهتر است، پس بر شما بخشود که او توبه پذیر مهربان است(بقره، 54). در زمینه تعلیم توبه از این گناه مى گوید:" بخاطر بیاورید هنگامى را که موسى به قوم خود گفت: اى جمعیت شما با انتخاب گوساله به خود ستم کردید". " اکنون که چنین است توبه کنید و به سوى آفریدگارتان باز گردید" ." بارى" به معنى خالق است و در اصل به معنى جدا کردن چیزى از چیز دیگر مى باشد، چون آفریدگار مخلوقات خود را از مواد اصلى و نیز از یکدیگر جدا مى کند، اشاره به اینکه دستور این توبه شدید را همان کسى مى دهد که آفریننده شما است." توبه شما باید به این گونه باشد که یکدیگر را به قتل برسانید"! (فاقتلوا أنفسکم)." این کار براى شما در پیشگاه خالقتان بهتر است". " و به دنبال این ماجرا خداوند توبه شما را پذیرفت که او تواب رحیم است. شک نیست که پرستش گوساله سامرى، کار کوچکى نبود، ملتى که بعد از مشاهده آن همه آیات خدا و معجزات پیامبر بزرگشان موسى (ع) همه را فراموش کنند و با یک غیبت کوتاه پیامبرشان به کلى اصل اساسى توحید و آئین خدا را زیر پا گذارده بت پرست شوند. اگر این موضوع براى همیشه از مغز آنها ریشه کن نشود وضع خطرناکى به وجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتى مخصوصا بعد از مرگ موسى (ع)، ممکن است تمام آیات دعوت او از میان برود، و سرنوشت آئین او به کلى به خطر افتد در اینجا باید شدت عمل به خرج داده شود، و هرگز تنها با پشیمانى و اجراى صیغه توبه بر زبان نباید قناعت گردد، لذا فرمان شدیدى از طرف خداوند، صادر شد که در تمام طول تاریخ پیامبران مثل و مانند ندارد، و آن اینکه ضمن دستور توبه و بازگشت به توحید، فرمان اعدام دسته جمعى گروه کثیرى از گنهکاران بدست خودشان صادر شد.این فرمان به نحو خاصى مى بایست اجرا شود، یعنى خود آنها باید شمشیر به دست گیرند و اقدام به قتل یکدیگر کنند که هم کشته شدنش عذاب است و هم کشتن دوستان و آشنایان. طبق نقل بعضى از روایات موسى دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانى که گوساله پرستى کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگر نهند!. این اجمال دستورى بود که خداى تعالى در سوره بقره حکایت مى کند و به دنبال آن مى فرماید که خداوند پس از این کار توبه آن ها را قبول کرد، اما تفصیل و چگونگى آن به طور مختلف در تفاسیر و روایات ذکر شده است. براى مثال در روایتى آمده است که موسى دستور داد در دو صف بایستند و غسل کرده و کفن پوشند. آن گاه هارون دوازده هزار نفر از کسانى را که گوساله را نپرستیده بودن بیاورد و شمشیرهاى بران به دستشان داد و فرمان کشتن آن ها را به این دوازده هزار نفر داد و آن ها شروع به کشتن کردند تا پس از آن که هفتاد هزار نفرشا را کشتند، خدا توبه شان را پذیرفت و دست از کشتار دیگران کشیدند. نقل دیگر آن است که آن هفتاد نفرى که همراه موسى بودند، ماءمور قتل دیگران شدند و هفتاد هزار نفر از گوساله پرستان را کشتند. برخى گفته اند: آن ها در دو صف روبه روى هم ایستادند و شروع به کشتار یکدیگر کردند تا این که هفتاد هزار نفر از خود را کشتند. نقل دیگرى است که تاریکى شدیدى آن ها را فراگرفت، آن گاه ماءمور شدند در آن تاریکى هم دیگر را بکشند. هنگامى که تاریکى برطرف شد، هفتاد هزار نفرشان کشته شده بودند.در حدیث است که موسى و هارون در کنارى ایستاده بودند و براى آمرزش و قبول توبه آن ها به درگاه خداى تعالى دعا و تضرع مى کردند تا این که خداوند به موسى وحى کرد که از آن ها درگذشته و توبه شان را پذیرفته است. حضرت موسى به آن ها این مژده را داده و دستور داد که دست از کشتار بردارند.در نقل دیگرى سیوطى از امیرمؤمنان روایت کرده است که آن حضرت فرمود: بنى اسرائیل به موسى گفتند: توبه ما چیست؟ حضرت موسى فرمود: آن است که هم دیگر را بکشید. آن ها کاردها را دست گرفته و شروع به کشتن یک دیگر کردند در این میان مردى بود که برادر و پدر و فرزند خود را مى کشت تا این که هفتاد هزار نفر از ایشان کشته شد. آن گاه خداى تعالى به موسى وحى فرمود که به آن ها بگو دست از کشتار بردارند و خدا کشتگان را آمرزید و توبه باقى ماندگان را نیز قبول کرد.اما این که چرا چنین دستور سختى آمد و توبه آن ها این قدر مشکل بود؟ پاسخ این سؤ ال را برخى این گونه گفته اند که چون انحراف از اصل توحید و گرایش به بت پرستى، مسئله ساده اى نبود که به این آسانى قابل گذشت باشد، آن هم بعد از مشاهده آن همه دلایل حسى و معجزات روشن، و در حقیقت همه چیز دین را مى توان در همان کلمه توحید و خداشناسى خلاصه کرد و از بین رفتن توحید، معادل از بین رفتن تمام مبانى دینى است. اگر مسئله بت پرستى ساده تلقى مى شد، سنتى براى آیندگان مى گردید، به ویژه این که بنى اسرائیل به شهادت تاریخ، مردمى لجوج، مادى نگر و بهانه جو بودند و این سابقه خطرناک یعنى گوساله پرستى آن هم در زمان زندگى موسى بن عمران، سرمشق شومى براى آیندگان محسوب مى شد، ازاین رو لازم بود شدت عمل به خرج داده شود به طورى که آثار آن در طى قرون و اعصار در خود آن ها و اقوام آینده باقى بماند.این موضوع منحصر به مسائل دینى و مذهبى نیست. در قوانین دنیاى امروز نیز اگر کسانى دست به کارى بزنند که موجودیت ملتى را به خطر افکنند و مقدمات نابودى یا استعمار آن ها را فراهم کنند، مسلما در برابر آن ها شدت عمل به خرج مى دهند و تنها به اظهار پشیمانى قناعت نمى کنند. منظور از این شدت عمل نیز آن است که هم خود آن ها و هم آیندگانشان چنین فکرى را براى همیشه از سر به در کنند و شاید جمله ذلکم خیر لکم عند بارئکم (این کشتار نزد خالقتان براى شما بهتر است) اشاره به همین معنى باشد. قرار گرفتن کوه بر بالای سر بنیاسرائیل، و رفع آن به برکت توبههنگامی که موسی ـ علیه السلام ـ از کوه طور بازگشت، تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه کرد و فرمود: کتاب آسمانی آوردهام که حاوی دستورهای دینی و حلال و حرام است، دستورهایی که خداوند آن را برنامه کار شما قرار داده است. آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید. یهود به بهانه اینکه موسی ـ علیه السلام ـ تکالیف دشواری برای آنان آورده بنای نافرمانی و سرکشی گذاشتند، خداوند فرشتگانی را مأمور کرد تا قطعه عظیمی از کوه طور را بالای سر آنها قرار دهند. فرشتگان چنین کردند. یهودیان وحشتزده شدند. موسی ـ علیه السلام ـ در این هنگام به آنها چنین اعلام کرد: «چنانچه پیمان ببندید و به دستورهای خدا عمل کنید و از تمرد و سرکشی توبه نمایید، این عذاب و کیفر از شما برداشته و برطرف میغشود و گرنه همه به هلاکت میرسید. آنها تسلیم شدند و برای خدا سجده نمود و تورات را پذیرفتند و در حالیکه هر لحظه انتظار سقوط کوه بر سر آنها میرفت، به برکت توبه، آن عذاب از سر آنها برطرف گردید. خداوند در سوره های بقره اعراف به این موضوع اشاره می کند.
این مطلب بسیار جالبی است که برای گروهی از جامعه جای تامل بسیار دارد...بعد از پایان گفتگو با برادرش هارون و تبرئه او، به محاکمه سامرى پرداخت و" گفت: «قال فما خطبک یاسمرى* قال بصرت بما لم یبصروا به فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها و کذالک سولت لى نفسى» وقتى به صورت سرزنش و بازخواست از وى پرسید: این چه کارى بود که تو انجام دادى و چه چیز انگیزه تو بود اى سامرى"؟! او در پاسخ" گفت: من از مطالبى آگاه شدم که آنها ندیدند و آگاه نشدند"." من چیزى از آثار رسول و فرستاده خدا را گرفتم، و سپس آن را به دور افکندم و این چنین نفس من مطلب را در نظرم زینت داد"! .در اینکه: منظور سامرى از این سخن چه بوده؟ در میان مفسران دو تفسیر معروف است: نخست اینکه: مقصودش آن است که به هنگام آمدن لشکر فرعون به کنار دریاى نیل، من جبرئیل را بر مرکبى دیدم که براى تشویق آن لشکر به ورود در جاده هاى خشک شده دریا در پیشاپیش آنها حرکت مى کرد، قسمتى از خاک زیر پاى او یا مرکبش را بر گرفتم، و براى امروز ذخیره کردم، و آن را در درون گوساله طلایى افکندم و این سر و صدا از برکت آن است! طبق این تفسیر سامری می گوید: من راه تدلیس و حیله بازی را بهتر بلد بودم و به مراحلی آشنایی داشتم که مردم آشنایی نداشتند. تفسیر دیگر اینکه: من در آغاز به قسمتى از آثار این رسول پروردگار (موسى) مؤمن شدم، و سپس در آن تردید کردم و آن را بدور افکندم، و به سوى آئین بت پرستى گرایش نمودم، و این در نظر من جالبتر و زیباتر بود! من توجه به چیزی داشتم که بنی اسرائیل بدان متوجه نبودند و آن این که موقع نجات بنی اسرائیل از دریای احمر و غرق شدن فرعون و فرعونیان در آن دریا، جبرئیل دخالت داشت. سامری، جبرئیل را شناخت و خاک جای پای او و یا خاک جای پای اسبش را برداشت و آن را به آن صورت درآورد و مردم را به اضلال خویش گرفتار ساخت و این عمل را دشمن ترین دشمن او (نفسش) برای او آراست. طبق تفسیر اول،" رسول" به معنى" جبرئیل" است، در حالى که در تفسیر دوم" رسول" به معنى موسى است." اثر" در تفسیر اول به معنى" خاک زیر پا" است، و در تفسیر دوم به معنى" بخشى از تعلیمات است"،" نبذتها" در تفسیر اول به معنى افکندن خاک در درون گوساله است، و در تفسیر دوم به معنى رها کردن تعلیمات موسى (ع) است و بالآخره" بصرت بما لم یبصروا به" در تفسیر اول اشاره به مجاهده جبرئیل است که به صورت اسب سوارى آشکار شده بود (شاید بعضى دیگر هم او را دیدند، ولى نشناختند) ولى در تفسیر دوم اشاره به اطلاعات خاصى در باره آئین موسى (ع) است. به هر حال هر یک از این دو تفسیر، طرفدارانى دارد و داراى نقاط روشن و یا مبهم است، ولى روی هم رفته تفسیر دوم از جهاتى بهتر به نظر مى رسد، به خصوص اینکه در حدیثى در کتاب" احتجاج طبرسى" مى خوانیم هنگامى که امیر مؤمنان على (ع) بصره را فتح کرد، مردم اطراف او را گرفتند و در میان آنها" حسن بصرى" بود، و الواحى با خود آورده بود که هر سخنى را امیر مؤمنان على (ع) مى فرمود: فورا یادداشت مى کرد، امام با صداى بلند او را در میان جمعیت مخاطب قرار داد و فرمود: چه مى کنى؟! عرض کرد آثار و سخنان شما را مى نویسم تا براى آیندگان بازگو کنم، امیر مؤمنان فرمود:«اما ان لکل قوم سامریا و هذا سامرى هذه الامة! انه لا یقول لا مساس و لکنه یقول لا قتال» ترجمه: بدانید هر قوم و جمعیتى سامرى دارد، و این مرد (حسن بصرى) سامرى این امت است! تنها تفاوتش با سامرى زمان موسى (ع) این است که هر کس به سامرى نزدیک مى شد مى گفت لا مساس (هیچ کس با من تماس نگیرد) ولى این به مردم مى گوید لا قتال (یعنى نباید جنگ کرد حتى با منحرفان، اشاره به تبلیغاتى است که حسن بصرى بر ضد جنگ جمل داشت). از این حدیث چنین استفاده مى شود که سامرى نیز مرد منافقى بوده است که با استفاده از پاره اى مطالب حق بجانب، کوشش براى منحرف ساختن مردم داشته است و این معنى با تفسیر دوم مناسبتر مى باشد. علامه طباطبایی می فرماید: بیشتر مفسرین بر طبق روایات وارده در این داستان گفته اند: سامرى جبرئیل را در هنگامى که به موسى (ع) نازل مى شد، تا به او وحى برساند دید و یا دید که بر اسبى بهشتى سوار است و نازل شد تا فرعون و لشکریانش را براى غرق شدن به دریا راهنمایى کند، در آن موقع مشتى از خاک زیر پاى اسب او یا زیر پاى خود جبرئیل برداشته، با خود نگه داشت.و از خاصیت هاى این خاک این بوده که به هر چیز مى ریختند جان مى گرفت و زنده مى شد، سامرى خاک را هم چنان داشت، تا روزى که آن گوساله را ساخت و خاک را در آن ریخت و در دم جان گرفت و حرکت کرد و به صدا در آمد. پس مراد از اینکه فرمود: " بصرت بما لم یبصروا به- من چیزى دیدم که مردم ندیدند" دیدن جبرئیل است در هنگامى که یا پیاده و یا سواره نازل مى شد، خلاصه مفادش این است که من او را شناختم و مردم نشناختند و مراد از اینکه گفت:" فقبضت قبضة من أثر الرسول فنبذتها" این است که من مشتى از خاک زیر پاى جبرئیل و یا خاک زیر پاى اسب جبرئیل گرفتم، و مقصود از " رسول" جبرئیل است، و مراد از " نبذتها" این است که آن را بر طلاهایى که آب کرده و به صورت گوساله در آورده بودم ریختم، زنده شد و صداى گوساله در آورد.و بزرگترین اشکالى که به این روایات وارد مى شود این است که به طورى که در بحث روایتى خواهید دید مخالف با ظاهر کتاب است، براى اینکه کلام خداى تعالى تصریح دارد بر اینکه گوساله مذکور جسدى بوده که صداى گوساله داشته و کلمه جسد به معناى جثه اى است که روح نداشته باشد. و بر جسم جاندار و زنده اطلاق نمى شود. و از ابو مسلم نقل شده که در تفسیر آیه گفته است: در قرآن تصریحى به این معنا- که مفسرین گفته اند- نشده و در اینجا وجه دیگرى است، و آن این است که مراد از" رسول"، موسى (ع) و مراد از" اثر رسول"، سنت و رسم او باشد که بدان امر شده بود و بر آن روش عمل مى کرد، زیرا گاهى گفته مى شود:" فلان یقفو اثر فلان و تفیض اثره" یعنى فلانى امر فلان کس را امتثال و مرام او را پیروى مى کند. و بیان آن در آیه شریفه این مى شود که وقتى موسى روى به سامرى آورد، و شروع به ملامت و باز خواست کردن وى نمود در برابر عملى که کرد و مردم را گمراه نمود، سامرى گفت:" بصرت بما لم یبصروا به" یعنى من به دست آوردم که آنچه مردم بر آن شده اند حق نیست و من چیزى را که از دین تو گرفته بودم آن را طرح کردم و بدان تمسک ننمودم، و اگر به جاى تعبیر از لفظ موسى، به غایب تعبیر کرد، از باب سخن گفتن رعیت در برابر سلطان است که با اینکه در برابر او قرار دارد مى گوید:" فرمایش امیر در این باره چنین و چنان است" و اگر از ناحیه سامرى به موسى اطلاق رسول کرده براى این بوده که نوعى استهزاء را برساند، چون مردى کافر بوده و رسالت موسى را قبول نداشته، هم چنان که قرآن کریم از کفار حکایت کرده که به رسول خدا (ص) گفتند:" یا أیها الذی نزل علیه الذکر إنک لمجنون" ترجمه: اى کسى که ذکر بر او نازل شده! تو دیوانه اى (سوره حجر، آیه 6). و معلوم است که بنا بر این وجه، صداى گوساله تصنعى و ساختگى بوده، نه اینکه گوساله مزبور جان پیدا کرده باشد.و اشکال آن این است که اولا: سیاق آیه شهادت مى دهد بر اینکه ریختن متفرع بر گرفتن بوده و گرفتن هم متفرع بر دیدن بوده، خلاصه چون چیزى دیدم که دیگران ندیدند، قبضه اى از آن برداشتم، و چون برداشتم آن را ریختم و لازمه وجه مزبور این مى شود که ریختن متفرع بر دیدن و دیدن متفرع بر قبض بوده (یعنى چون دیدم آن را ریختم، و چون ریختم آن را گرفتم) و اگر کلام مذکور صحیح بود جا داشت بگوید:" بصرت بما لم یبصروا به فنبذت ما قبضته من اثر الرسول- چون به رازى بر خوردم که دیگران ندیده بودند آنچه را که از دین رسول گرفته بودم رها کردم" و یا بگوید:" قبضت قبضة من اثر الرسول فبصرت بما لم یبصروا به فنبذتها- اثرى از دین رسول گرفته بودم ولى چون چیزى دیدم که دیگران ندیده بودند آن را رها کردم". و ثانیا: لازمه توجیه آن این است که جمله" و کذلک سولت لی نفسی" اشاره باشد به علت ساختن گوساله، و جواب باشد از پرسش موسى که پرسید:" فما خطبک" و حاصل آن این باشد که اگر گوساله را ساخته تنها از این جهت بوده که نفسش او را تسویل کرد تا مردم را گمراه کند، پس مدلول صدر آیه این است که او موحد نبوده، و مدلول ذیلش این مى شود که او وثنى هم نبوده، نه موحد بوده و نه بت پرست، با اینکه کلام موسى (ع) به حکایت قرآن که مى فرماید:" و انظر إلى إلهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه- معبودت نگاه کن که او را مى پرستیدى که چگونه آتشش مى زنیم" دلالت دارد بر اینکه سامرى وثنى بوده. و ثالثا: تعبیر از موسى به رسول با اینکه با خود او حرف مى زد بعید است. ممکن است براى آیه معنایى دیگر تصور کرد- که دیگران هم احتمالش را داده اند- و آن اینکه: مقصود از (أوزارى از زینت قوم) زیورهایى از طلا که از قبطیان بوده باشد و موسى دستور داده بوده که آنها را جمع آورى نموده و با خود حمل کنند و چون طلاهاى مذکور مال موسى (ع) و یا منسوب به او بوده، لذا مراد از اثر رسول، همانها باشد پس سامرى در جمله" فقبضت قبضة من أثر الرسول" مى خواهد بگوید من در کار ریخته گرى و مجسمه سازى ماهرم مقدارى از اموال رسول را گرفته ریخته گرى کردم و اطلاعاتى دارم که مردم ندارند، پس وسوسه مرا گرفت که خوب است با طلاهاى رسول مجسمه اى بسازم، پس مشتى از اثر رسول را- که همان زیورهاى طلایى باشد- گرفتم و در آتش انداختم، و براى مردم گوساله اى در آوردم که صدا مى کرد، طورى ساختم که هر وقت هوا در جوف آن وارد مى شد و با فشار از دهانش بیرون مى آمد صداى گوساله در مى آورد. اختلاف مفسرین در مورد گوساله سامری و سخن اوچنان که ملاحظه مى شود، داستان در قرآن به طور اجمال و ایجاز نقل شده و حقیقت آن گوساله و چگونگى آن به طور کامل روشن نیست و معلوم نیست منظور از گفتار سامرى که گفت: چیزى را دیدم که آن ها ندیدند و مشتى ار اثر آن رسول را گرفتم و آن ها را افکندم چیست ؟بیشتر مفسران گفته اند: هنگامى که جبرئیل آمد و سوار بر مادیانى در جلوى لشکریان فرعون ظاهر گردید و وارد دریا شد سامرى دید که اسب جبرئیل قدم در هرجا مى گذارد، آثار حیات و زندگى در آن نقطه پدیدار مى شود، همین سبب شد که سامرى مشتى از خاک جاى پاى اسب یا جاى پاى خود جبرئیل را بردارد و آن را با خود نگاه دارد تا در جاى دیگر از آن استفاده کند. هنگامى که بازگشت موسى از کوه طور به تاءخیر افتاد و بنى اسرائیل به دستور هارون - یا به دستور خود سامرى جواهرات خود را که از فرعونیان به عاریت گرفته بودند در کوره آتش ریختند، سامرى نیز آن مشت خاک را در آتش ریخت و همان سبب شد که جواهرات مزبور به صورت گوساله اى درآید و زنده شود و صداى گوساله درآورد و سامرى هم به دنبال این کار آن ها را به گوساله پرستى واداشت و به ایشان گفت: آن خدایى که موسى شما را بدو دعوت مى کرد و آن همه آیات را بدو مى داد، همین گوساله است و این است خداى شما و خداى موسى که فراموش کرد آن را با خود ببرد و این جا گذاشت. اکنون بیایید تا او را پرستش کنیم. بدین ترتیب گفته اند: منظورش از این که گفت: من چیزى را دیدم که آن ها ندیدند یعنى من جاى پاى جبرئیل ى جاى پاى اسب او را دیدم که مردم آن را ندیدند و منظورش از این جمله نیز که گفت: پس مشتى از اثر آن رسول (و فرستاده) ر گرفتم و آن را افکندم همین بود که من مشتى از آن خاک را برداشتم و رد آتش انداختم و جواهرات آب شده در آتش زنده شد و به صورت گوساله زنده اى درآمد که صدا مى کرد. اشکال عمده اى که بر این تفسیر شده، این است که قرآن مى گوید پیکر گوساله اى را بیرون آورد که به جسد تعبیر شده است و روشن است که جسد به پیکرى اطلاق مى شود که روح و حیات در آن نیست، اما مطابق گفتار اینان، گوساله مزبور زنده و داراى گوشت و پوست و جان شد و خلاصه این تفسیر با ظاهر آیه مخالفت دارد. گذشته از این، سامرى در آن وقت که جبرئیل پیشاپیش لشکریان فرعون ظاهر شد، در زمره همراهان موسى بود که از آن دریاى پهناور خارج شده بود و فاصله زیادى با فرعونیان داشت و او در آن وقت جبرئیل را چگونه مشاهده کرد و توانست از جاى پاى او یا اسبش مشت خاکى بردارد و سپس آن عمل را انجام دهد.به همین دلیل برخى از مفسران چون ابومسلم اصفهانى و فخر رازى قسمت دوم را این گونه معنا کرده اند که سامرى به موسى گفت: من پیش از این، مقدارى از آیین تو را گرفته و پذیرفته بودم، ولى چون تو به کوه طور رفتى، دریافتم که آیین تو باطل است و همان آیین گوساله پرستى حق است، ازاین رو آیین تو را بیفکندم و به پیروى از خواهش دل این کار را کردم. طبق این معنا، گرچه بعضى از اشکالات برطرف مى شود، اما اشکالات دیگرى بر آن وارد است که از مجموع اشکالات تفسیر نخست کمتر نیست، زیرا گذشته از این که اشکال عمده اى که ذکر کردیم برطرف نمى شود، این معنایى که اینان کرده اند با قسمت سوم نیز سازگار نیست، چون از این جمله که موسى فرمود: و معبودت را که پیوسته به خدمتش کمر بسته بودى (و پرستش مى کردى) بنگر که ما آن را بسوزانیم و در دریا پراکنده اش سازیم (طه آیه 97) برمى آید که سامرى هیچ گاه به موسى ایمان نیاورد و پیوسته گوساله پرست بود، در حالى که لازمه تفسیرى که این ها کرده اند، آن است که وى به طور موقت ایمان آورده باشد و دیگر آن که از تعبیر موسى که طرف خطاب اوست به لفظ رسول بعید به نظر مى رسد و ممکن است بگویند: داستان از این قرار بوده که سامرى هنگامى که در مصر بود، گوساله مى پرستید و چون از قوم بنى اسرائیل بود یا از روى کهانت و علم ستاره شناسى مى دانست که بنى اسرائیل نجات مى بابند و قرعونیان غرق مى شوند، خود را در زمره اسرائیلیان درآورد و هنگام خروج بنى اسرائیل از مصر همراه آنان خارج شد و در راه یا پیش از خروج از مصر مجسمه گوساله اى را دید که شاید جواهر نشان هم بوده و دور از چشم اسرائیلیان آن را خریدارى کرده و با خود برداشت و چون آمدنه موسى از کوه طور به تاءخیر افتاد، تصمیم گرفت که نفاق خود را آشکار سازد و آن چه در ظاهر از موسى تعلیم گرفته بود، به یک سو افکند و بنى اسرائیل را نیز گمراه سازد. از این رو نزد ایشان آمد و اظهار کرد که موسى وعده کرد پس از گذشتن سى شب به نزد شما بازگردد و اکنون که وعده او تمام شد، دیگر نخواهد آمد. بیایید همگى خداى او را که فراموش کرده بود همراه ببرد پرستش کنیم و چون بنى اسرائیل را آماده این کار دید، جواهرات و طلاهایى را که همراه داشتند و شاید چنان که گفته اند از قبطیان به عاریت گرفته بودند، هنه را با نیرنگ از ایشان گرفت و به آن ها چنین وانمود کرد که آن ها را در آتش ریخته است، ولى در حقیقت براى خود برداشت و به جاى آن، همان مجسمه گوساله اى را که با خود آورده بود براى ایشان آورد و آن را طورى در زمین قرار داد که چون باد در درون آن مى رفت، صدایى از آن خارج مى شد و این عمل را یا از روى شغل زرگرى که داشت یاد گرفته بود، یا از روى سحر و کهانت. در نتیجه به پرستش آن کمر بستند و هر چه هارون خواست جلوى آن ها را بگیرد، تنوانست و یرانجام بیش ترشان فریت سامرى را خوردند. آن چه در بالا گفته شد، خلاصه یا مجموعه اى است از گفتار جمعى از علماى تفسیر و تاریخ نگارانى چون ابومسلم اصفهانى، فخر رازى، عبدالوهاب نجار و دیگران و اگر بتوانند آن را با آیات کریمه قرآنى منطبق سازند، تا اندازه اى از اشکال و ایراد خالى است. داستان کیفر سامرىحضرت موسی (علیه السلام) تصمیم داشت سامری را بکشد، اما جبرئیل به او وحی کرد که او را نکش؛ زیرا دارای سخاوت است! موسی به احترام این صفت سامری را نکشت؛ ولی او را مطرود خویش ساخت. پاسخ و عذر سامرى در برابر سؤال موسى (ع) به هیچ وجه قابل قبول نبود، لذا موسى فرمان محکومیت او را در این دادگاه صادر کرد و سه دستور در باره او و گوساله اش داد: «قال فاذهب فإن لک فی الحیوة أن تقول لا مساس و إن لک موعدا لن تخلفه وانظر إلی إلـهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا» نخست اینکه به او گفت:" باید از میان مردم دور شوى با کسى تماس نگیرى، و بهره تو در باقیمانده عمرت این است که هر کس به تو نزدیک مى شود خواهى گفت: با من تماس نگیر"! (قال فاذهب فإن لک فی الحیاة أن تقول لا مساس). و به این ترتیب با یک فرمان قاطع سامرى را از جامعه طرد کرد و او را به انزواى مطلق کشانید. اختلاف مفسرین در معنای این عبارتدر معناى این گفتار حضرت موسى چند قول است که خلاصه اش را در فرهنگ قصص قرآن بلاغى این گونه ذکر کرده است: گروهى از مفسران در تفسیر این بیان الهى گفته اند که موسى مامرى را از نزد خود براند و او را محکوم کرد که با هیچ کس تماى نگیرد، ازاین رو اگر با کسى تماس مى گرفت، تب مى کرد و بدنش ملتهب مى شد. ولى گروه دیگر از مفسران گفته اند: معناى لامساس، یک نوع محرومیت اجتماعى است که موسى آن را بر سامرى مقرر ساخت و او را از منافع اجتماعى، گفت و شنید، داد و ستد و رفت و آمد با ببنى اسرائیل ممنوع کرد. مقاتل که از قدماى مفسران است در این باره مى گوید: موسى سامرى و خانواده اش را فرمان داد تا از محله بنى اسرائیل بیرون روند، پس او به ناچار در بیابان ها متوارى شد.استاد ععبدالرحیم مصرى در کتاب معجم القرآن مى نویسد: قانون لامساس به قانون تابو معروف است و این قانون دسته اى از اشخاص یا حیوانات ى اشیاء دیگر را در هاله اى از قداست و جلال یا در صورتى از پلیدى و ناپاکى قرار مى دهد و در هر دو صورت تماس گرفتن یا نزدیک شدن با آن ها ممنوع است تا اگر شخص یا حیوان یا چیزى که حکم لامساس درباره اش صادر شده داراى قداست و جلال باشد، از بى احترامى مصون بماند و اگر از اشخاص و اشیاء شریر و پلید باشد، مردم از آلودگى و پلیدى اش محفوظ باشند. وقتى کسى به دلیل پلیدى و ناپاکى محکوم به حکم لامساس شو، جز با اداى کفاره بسیار سخت از آن تبرئه نخواهد شد و کفاره لامساس به نسبت گناه و حالات مختلف است، چنان که در بعضى موارد کفاره آن شکنجه هاى سخت وتبعید با قطع پاره اى از اعضاست و گاهى شخص براى تبرئه خود محکوم به خودکشى مى شود.قانون لامساس در عقیده ایرانیان قدیم نظام و آیین خاصى دارد و مموارد و امثال آن در کتب مذهبى ایشان بیان شده است. سامرى چون که به علت گمراه ساختن بنى اسرائیل گناه بزرگى مرتکب شده بود، به حکم لامساس محکوم و مقرر شد که هر کس با او تماس بگیرد نجس و پلید به شمار آید.در تفسیر على بن ابراهیم آمده است که فرزندان و اعقاب سامرى نیز محکوم به این قانون شدند و اکنون نیز در شام و مصر از اعقاب سامرى افرادى هستند که به لامساس معروف اند. نظیر این روایت از ابن عباس نیز نقل شده و در خبر است که موسى خواست سامرى را به جرم این عمل به قتل برساند، ولى خداى تعالى بدو وحى فرمود که او را نکش زیرا مرد سخاوت مندى است. علامه طباطبایی می فرماید: جمله" قال فاذهب" حکم به طرد او از میان اجتماع است، او را از اینکه با کسى تماس بگیرد و یا کسى با او تماس بگیرد ممنوع کرد و قدغن نمود از اینکه کسى به او منزل دهد و با او همکلام شود، و با او بنشیند و به طور کلى آنچه از مظاهر اجتماع انسانى است از وى قدغن نمود، و این خود یکى از سخت ترین انواع شکنجه ها است.و در جمله" فإن لک فی الحیاة أن تقول لا مساس" حاصل کلام این است که موسى چنین مقرر کرد که تا زنده است تنها و تک زندگى کند و این تعبیر کنایه است از حسرت دائمى و تنهایى و وحشت بى سر انجام. مجازات دوم سامرى این بود که موسى (ع) کیفر او را در قیامت به او گوشزد کرد و گفت" تو وعده گاهى در پیش دارى- وعده عذاب دردناک الهى- که هرگز از آن تخلف نخواهد شد". علامه طباطبایی می فرماید: در جمله" و إن لک موعدا لن تخلفه" ظاهرش این است که از هلاکت وى و سرآمدى که خداى تعالى برایش معین و حتمى نموده خبر مى دهد، البته احتمال هم دارد که این نیز نفرین باشد.بعضى گفته اند: مراد از آن عذاب آخرت است. سومین برنامه این بود که موسى به سامرى گفت: «و انظر إلى إلهک الذی ظلت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا» به این معبودت که پیوسته او را عبادت مى کردى نگاه کن و ببین ما آن را مى سوزانیم و سپس ذرات آن را به دریا مى پاشیم" (تا براى همیشه محو و نابود گردد). علامه طباطبایی می فرماید: در مجمع البیان مى گوید: وقتى گفته مى شود: فلانى گندم را نسف کرد، معنایش این است که آن را با منسف بالا انداخت تا پوستهایش بپرد، (خلاصه همان کارى را که با غربال انجام مى دهند، و گندم را به طرف بالا پرتاب مى کنند تا کاه و سبوسش بپرد) .و معناى جمله" و انظر إلى إلهک الذی ظلت علیه عاکفا" این است که دائما براى آن اله خود عبادت مى کردى و ملازم آن بودى، و این جمله دلالت دارد بر اینکه سامرى گوساله را براى آن ساخت تا او را معبود خود بگیرد و عبادتش کند.و معناى اینکه فرمود" لنحرقنه ثم لننسفنه فی الیم نسفا" این است که سوگند که ما آن را مى سوزانیم و او را در دریا مى ریزیم.بعضى ها به این سخن که فرمود: آن را مى سوزانیم استدلال کرده اند بر اینکه گوساله مزبور حیوانى داراى گوشت و خون بوده، چون که اگر طلا بود سوزاندن آن معنا نداشت و این خود مؤید تفسیری است که گفتیم بیشتر مفسرین کرده اند که با ریختن آن خاک، گوساله مزبور حیوانى جاندار شده، و لیکن حق مطلب این است که این قدر دلالت دارد که طلاى خالص نبوده و اما اینکه خون و گوشت داشته باشد، نه. بعضى از مفسرین هم احتمال داده اند که جمله" لنحرقنه" از باب حرق الحدید باشد و حرق الحدید به این معنا است که آهن را با سوهان براده کنند و در آیه شریفه به این معنا است که ما گوساله را با سوهان براده مى کنیم و سپس براده آن را در دریا مى پاشیم. و این احتمال مناسب تر است. " إنما إلهکم الله الذی لا إله إلا هو وسع کل شی ء علما". ظاهر چنین مى نماید که این آیه تتمه کلام موسى (ع) در خطاب به سامرى و بنى اسرائیل باشد، و با این جمله از کلام خود، خداى را در الوهیت یکتا دانسته مى فهماند که هیچ چیز نه گوساله و نه چیزى دیگر شریک او نیست، و این طرز سخن در چنین سیاقى لطیف ترین استدلال است، چون (در کوتاهترین بیان) بر دو مساله استدلال کرده است، یکى بر اینکه معبودى جز خدا نیست، به این دلیل که چون او الله است، و دوم بر اینکه معبودى غیر خدا براى ایشان نیست، به این دلیل که جز او معبودى نیست چون الله است. بعضى از مفسرین گفته اند جمله" وسع کل شی ء علما" دلالت مى کند بر اینکه معدوم، نیز شى ء نامیده مى شود، چون معدوم هم معلوم خدا است. ولى این سخن مغالطه است، چون آیه بیش از این دلالت ندارد که هر چیزى که شى ء نامیده شود معلوم خدا است و مشمول علم او است، و اما اینکه هر چیزى که علم او شامل شود شى ء است، مطلبى است که هیچ ربطى به مدلول آیه و هیچ سودى براى مستدل ندارد. گناه عظیم و توبه بى سابقهروایت شده: سامری به بیماری مرموز و واگیردار «لامساس» گرفتار شد، هرکس با او تماس میگرفت به آن بیماری مبتلا شده و بدنش آن چنان میسوخت که گویی در میان آتش افتاده است. او سر به بیابانها نهاد و همچنان گرفتار بیماری و نفرت جامعه بود تا به هلاکت رسید. گرچه سامری، ضربه شدیدی بر وحدت و انسجام بنیاسرائیل وارد ساخت، ولی موسی ـ علیه السلام ـ به زودی به فریاد آنها رسید، و با مقاومت و شدت عمل و برنامههای انقلابی غائله سامری را به زبالهدان تاریخ سپرد، و فریبخوردگان را بازسازی نمود و برای چندمینبار، بنیاسرائیل را از انحراف و سقوط نجات داد، آنها از کرده خود پشیمان شده و توبه کردند، و به فرمان موسی ـ علیه السلام ـ مجسمه گوساله را خرد کرده و ریزههای آن را به رود نیل انداختند.آنها متوجه زشتى کار خود مى شوند و در صدد توبه بر مى آیند، موسى از طرف خداوند پیشنهاد یک توبه بى سابقه به آنها مى دهد.در آیه 54 سوره بقره می فرماید: «و إذ قال موسى لقومه یاقوم إنکم ظلمتم أنفسکم باتخاذکم العجل فتوبوا إلى بارئکم فاقتلوا أنفسکم ذالکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم إنه هو التواب الرحیم» ترجمه: و آن گاه که موسى به قوم خود گفت: اى قوم من! شما با گوساله پرستى به خود ستم کردید، اینک به سوى آفریدگار خود بازگردید و [توبه نمایید و خطاکاران] خود را [به کیفر ارتداد] بکشید که این کار نزد آفریدگارتان براى شما بهتر است، پس بر شما بخشود که او توبه پذیر مهربان است(بقره، 54). در زمینه تعلیم توبه از این گناه مى گوید:" بخاطر بیاورید هنگامى را که موسى به قوم خود گفت: اى جمعیت شما با انتخاب گوساله به خود ستم کردید". " اکنون که چنین است توبه کنید و به سوى آفریدگارتان باز گردید" ." بارى" به معنى خالق است و در اصل به معنى جدا کردن چیزى از چیز دیگر مى باشد، چون آفریدگار مخلوقات خود را از مواد اصلى و نیز از یکدیگر جدا مى کند، اشاره به اینکه دستور این توبه شدید را همان کسى مى دهد که آفریننده شما است." توبه شما باید به این گونه باشد که یکدیگر را به قتل برسانید"! (فاقتلوا أنفسکم)." این کار براى شما در پیشگاه خالقتان بهتر است". " و به دنبال این ماجرا خداوند توبه شما را پذیرفت که او تواب رحیم است. شک نیست که پرستش گوساله سامرى، کار کوچکى نبود، ملتى که بعد از مشاهده آن همه آیات خدا و معجزات پیامبر بزرگشان موسى (ع) همه را فراموش کنند و با یک غیبت کوتاه پیامبرشان به کلى اصل اساسى توحید و آئین خدا را زیر پا گذارده بت پرست شوند. اگر این موضوع براى همیشه از مغز آنها ریشه کن نشود وضع خطرناکى به وجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتى مخصوصا بعد از مرگ موسى (ع)، ممکن است تمام آیات دعوت او از میان برود، و سرنوشت آئین او به کلى به خطر افتد در اینجا باید شدت عمل به خرج داده شود، و هرگز تنها با پشیمانى و اجراى صیغه توبه بر زبان نباید قناعت گردد، لذا فرمان شدیدى از طرف خداوند، صادر شد که در تمام طول تاریخ پیامبران مثل و مانند ندارد، و آن اینکه ضمن دستور توبه و بازگشت به توحید، فرمان اعدام دسته جمعى گروه کثیرى از گنهکاران بدست خودشان صادر شد.این فرمان به نحو خاصى مى بایست اجرا شود، یعنى خود آنها باید شمشیر به دست گیرند و اقدام به قتل یکدیگر کنند که هم کشته شدنش عذاب است و هم کشتن دوستان و آشنایان. طبق نقل بعضى از روایات موسى دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانى که گوساله پرستى کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگر نهند!. این اجمال دستورى بود که خداى تعالى در سوره بقره حکایت مى کند و به دنبال آن مى فرماید که خداوند پس از این کار توبه آن ها را قبول کرد، اما تفصیل و چگونگى آن به طور مختلف در تفاسیر و روایات ذکر شده است. براى مثال در روایتى آمده است که موسى دستور داد در دو صف بایستند و غسل کرده و کفن پوشند. آن گاه هارون دوازده هزار نفر از کسانى را که گوساله را نپرستیده بودن بیاورد و شمشیرهاى بران به دستشان داد و فرمان کشتن آن ها را به این دوازده هزار نفر داد و آن ها شروع به کشتن کردند تا پس از آن که هفتاد هزار نفرشا را کشتند، خدا توبه شان را پذیرفت و دست از کشتار دیگران کشیدند. نقل دیگر آن است که آن هفتاد نفرى که همراه موسى بودند، ماءمور قتل دیگران شدند و هفتاد هزار نفر از گوساله پرستان را کشتند. برخى گفته اند: آن ها در دو صف روبه روى هم ایستادند و شروع به کشتار یکدیگر کردند تا این که هفتاد هزار نفر از خود را کشتند. نقل دیگرى است که تاریکى شدیدى آن ها را فراگرفت، آن گاه ماءمور شدند در آن تاریکى هم دیگر را بکشند. هنگامى که تاریکى برطرف شد، هفتاد هزار نفرشان کشته شده بودند.در حدیث است که موسى و هارون در کنارى ایستاده بودند و براى آمرزش و قبول توبه آن ها به درگاه خداى تعالى دعا و تضرع مى کردند تا این که خداوند به موسى وحى کرد که از آن ها درگذشته و توبه شان را پذیرفته است. حضرت موسى به آن ها این مژده را داده و دستور داد که دست از کشتار بردارند.در نقل دیگرى سیوطى از امیرمؤمنان روایت کرده است که آن حضرت فرمود: بنى اسرائیل به موسى گفتند: توبه ما چیست؟ حضرت موسى فرمود: آن است که هم دیگر را بکشید. آن ها کاردها را دست گرفته و شروع به کشتن یک دیگر کردند در این میان مردى بود که برادر و پدر و فرزند خود را مى کشت تا این که هفتاد هزار نفر از ایشان کشته شد. آن گاه خداى تعالى به موسى وحى فرمود که به آن ها بگو دست از کشتار بردارند و خدا کشتگان را آمرزید و توبه باقى ماندگان را نیز قبول کرد.اما این که چرا چنین دستور سختى آمد و توبه آن ها این قدر مشکل بود؟ پاسخ این سؤ ال را برخى این گونه گفته اند که چون انحراف از اصل توحید و گرایش به بت پرستى، مسئله ساده اى نبود که به این آسانى قابل گذشت باشد، آن هم بعد از مشاهده آن همه دلایل حسى و معجزات روشن، و در حقیقت همه چیز دین را مى توان در همان کلمه توحید و خداشناسى خلاصه کرد و از بین رفتن توحید، معادل از بین رفتن تمام مبانى دینى است. اگر مسئله بت پرستى ساده تلقى مى شد، سنتى براى آیندگان مى گردید، به ویژه این که بنى اسرائیل به شهادت تاریخ، مردمى لجوج، مادى نگر و بهانه جو بودند و این سابقه خطرناک یعنى گوساله پرستى آن هم در زمان زندگى موسى بن عمران، سرمشق شومى براى آیندگان محسوب مى شد، ازاین رو لازم بود شدت عمل به خرج داده شود به طورى که آثار آن در طى قرون و اعصار در خود آن ها و اقوام آینده باقى بماند.این موضوع منحصر به مسائل دینى و مذهبى نیست. در قوانین دنیاى امروز نیز اگر کسانى دست به کارى بزنند که موجودیت ملتى را به خطر افکنند و مقدمات نابودى یا استعمار آن ها را فراهم کنند، مسلما در برابر آن ها شدت عمل به خرج مى دهند و تنها به اظهار پشیمانى قناعت نمى کنند. منظور از این شدت عمل نیز آن است که هم خود آن ها و هم آیندگانشان چنین فکرى را براى همیشه از سر به در کنند و شاید جمله ذلکم خیر لکم عند بارئکم (این کشتار نزد خالقتان براى شما بهتر است) اشاره به همین معنى باشد. قرار گرفتن کوه بر بالای سر بنیاسرائیل، و رفع آن به برکت توبههنگامی که موسی ـ علیه السلام ـ از کوه طور بازگشت، تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه کرد و فرمود: کتاب آسمانی آوردهام که حاوی دستورهای دینی و حلال و حرام است، دستورهایی که خداوند آن را برنامه کار شما قرار داده است. آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید. یهود به بهانه اینکه موسی ـ علیه السلام ـ تکالیف دشواری برای آنان آورده بنای نافرمانی و سرکشی گذاشتند، خداوند فرشتگانی را مأمور کرد تا قطعه عظیمی از کوه طور را بالای سر آنها قرار دهند. فرشتگان چنین کردند. یهودیان وحشتزده شدند. موسی ـ علیه السلام ـ در این هنگام به آنها چنین اعلام کرد: «چنانچه پیمان ببندید و به دستورهای خدا عمل کنید و از تمرد و سرکشی توبه نمایید، این عذاب و کیفر از شما برداشته و برطرف میغشود و گرنه همه به هلاکت میرسید. آنها تسلیم شدند و برای خدا سجده نمود و تورات را پذیرفتند و در حالیکه هر لحظه انتظار سقوط کوه بر سر آنها میرفت، به برکت توبه، آن عذاب از سر آنها برطرف گردید. خداوند در سوره های بقره اعراف به این موضوع اشاره می کند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 19:11 توسط پدرام کاظمی
|